خرید بک لینک
تازگی سربالایی تپههای نزدیک خانه را که بالا و پایین میروم، چشمهایم را میبندم و قدمهایم را آرامتر برمیدارم و میچرخم و احساس پرواز میکنم. تنبورنوازی می شنوم یا سه تار لطفی یا داستان کروکودیل گرسنه ای را که در نور می رقصد. و زیر تیر چراغ برق می رقصم. جیبهایم هم که خالی باشد، احساس سبکی بیشتری میکنم. سوار تاکسی که باشم و مسیر زیر چنارها و کوهها بگذرد و نور از لابهلای آنها بریزد روی صورتم، احساس خوشبختی میکنم. به راننده که شببخیر میگویم، پیرمرد محله که پشت سرم میگوید خسته نشو و لبخند میزند، استاد عزیزم که هر هفته چیز تازهای به من یاد میدهد و به هم لبخند میزنم، حرفهایم را که میشنود و نظر میدهد، و برای فروشندهها که آرزوی داشتن روزی خوب میکنم، احساس زندهبودن و دیدهشدن میکنم.و فکر میکنم زندگی چیزی جز این احساسها نیست.برچسبها: من

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1402 ساعت: 14:14

هورمونها که به هم میریزند و همهچیز بهآنی سیاه و غیرقابل تحمل میشود و اشکهایم که شرّه میکنند، اولین چیزی که به ذهنم میآید، این نیست که این حال موقت است، باید بخوابم یا چیزی بخورم یا فقط صبر کنم که بگذرد. اولین و بزرگترین چیز همیشه این است که: پس دروغ بود. خرسندی و خوشیای که برای خودم ساخته بودم، دروغ بود و عجب سادهلوحی هستم. کمی که میگذرد متوجه میشوم اکثر وقتها دارم با چه ناامنیای نسبت به احساسات خوبم، زندگی میکنم. انگار حق ندارم، انگار زندگی من بهاندازهٔ کافی خوب نیست، خیلی پر از ایراد است، پر از چالههای پرنشدنی، پر از شرمساری، انگار حق ندارم که خوب باشم اما همهٔ وقتها دارم به این قالبها غلبه میکنم و از زندهبودنم لذت میبرم و سیاهی که به سراغم میآید، ترس میزند بالا: دروغ بود؟

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1402 ساعت: 14:14

طبایع جز کشش کاری ندارند حکیمان این کشش را عشق دانند

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 15:44

خواب لیلا ابولقد را دیدم که جسد زنی فلسطینی را، در دیوارهٔ غاری در آمریکا پیدا میکند، و در راهروهایی بلند و تاریک با پلههایی سنگی، جسد را در کیسهای بر دوش میکشد تا به جایی ببرد و بفهمد بر او چه گذشته است؟ تا از تن تکهتکهاش خاطرات را پیدا کند و بتواند راوی باشد. خواب دیدم که بوی جسد، ابولقد را آزار میدهد اما او اشک میریزد و راه استشمام بو را نمیبندد. او فکر میکرد حالا که دور است، اگر این بو را تنفس نکند، به سرزمینش خیانت کرده است.[لیلا ابولقد انسانشناسی فلسطینیست که در آمریکا به دنیا آمده و تحصیل کرده است.]

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 15:44

ماندن در رنج. تابآوری. تحمل. ماندن... تسکین نیافتن. هیاهونکردن. هیاهو نکن. حرف نزن. پی تسکین نباش. رنج بکش. به جان بخر. هیس... آرامتر. عیبی ندارد. اشک بریز. کتابت را بخوان. از مولانا کمک بگیر. از حلاج. از محمد. از بنیامین. از هیچکس. چشم بدوز به چنارها. به تکهای آسمان که گوشهٔ پنجرهٔ کلاس پیداست. به یک شاخه خرمالو. باید آن طرف رنج را ببینی. باید ظرفت بزرگ بشود. دستهایت بزرگ بشود. وجودت بزرگ بشود. از درد کشیدن نترس. از سوزش. از بیقراری. از دلبهمخورگی. از سیاهی که چرخ میزند دور چشمهات. از آدمها که کنارشان ناامنی. در خودت بمان. در پوستهٔ نازک خودت بمان و دندان به جگر فشار بده و دم مزن. آن طرف رنج را ببین...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 15:44

بیست و پنج سالگی برایم این شکلی است که با حال زار می روم تجریش برای خودم شلغم می خرم و سوپ می اندازم. نوشابه نمی خورم چون برای گلویم ضرر دارد. شب ها زودتر می خوابم که انرژی داشته باشم. سعی می کنم نخ دندان بکشم و حواسم باشد روبالشی ام را به موقع عوض کنم. فلانی برایم ضرر دارد؟ ارتباطم را کم می کنم. کسی اذیتم می کند؟ دور می شوم. آن آدم به نظر خوب است اما باید محتاط باشم؟ پس محتاط هستم. نمی دَوَم. مراقبت می کنم. از خودم و از بقیه. از خانواده ام. از دوستم که در رابطۀ عاشقانه ایست و حواسش به من نیست اما حالش خوب است و حالش را خراب نمی کنم. حسم شبیه وقتی ست که رفته بودم کلاس پنجم و فکر می کردم دیگر بزرگ شده ام.کمی بزرگ شده ام.برچسبها: در باب آخر مهرها, 25سالگی, من

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 21:55

صفحه بندی